2 نقطه دی

در راستای  اون پست قبلی ! دیروز یه روز  خوب بود !  تو چند ساعتی که بیخیال کار و درس و خونه و اینا بودم ! نه نگران گذشته بودم نه آینده … فقط از همون ساعتها لذت بردم…

الان مهم نیست که بازم دارم به گذشته و آینده  فکر میکنم  فقط این مهم بود که از زندگیم چند ساعتی لذت بردم….اونم تو این مملکت خراب شده !

2 نقطه دی !

حالش رو ببر !

دیروز یه  صحنه خیلی جالب دیم ! گفتم بیام برای شما هم بگم …

مغازه کناری ما یه میوه فروشی هستش که یه چند وقتیه باز شده و 2نفر دارن توش کار میکنن…فروش خوبی هم ندارن …6 صبح از شهریار میان  12 شب برمیگردن….بعد تا این چند روز پیش نه گاز داشتن نه وسیله گرمایشی ! هرکدوم هم 3 تا بچه مدرسه ای….کلا شرایط خوبی ندارن دیگه . این چند وقته میگفتم جدا دلشون به چی خوش هستش ! بعد دیروز یه صحنه خیلی باحال دیدم ! ساعت 10  شب اینا بود بنده خدا از سرما داشت یخ میزد بعد اومد تو مغازه ما کنار بخاری نشست یه خورده گرمش بشه …تلفنش زنگ خورد بچه کوچیکش از پشت تلفن برگشت انگار یه کلمه جدید گفت انگار ! بعد این رفیق ما چنان کیفی کرد که من دقیقا چشمام گرد شد ! خیلی عجیب بود اصلا…بعد با چنان شور حالی از بچه هاش تعریف میکرد و اتفاقات کوچیک زندگیش رو تعریف میکرد که من یکی خر کیف میشدم….:دی

اینو گفتم برای اینکه چند وقتیه دارم به این نتیجه میرسم که اتفاقات کوچیکی که دوست داریم خیلی خیلی بیستر به آدم انرزی میده تا یه اتفاق گنده مثل خونه خریدن و ماشین و از این جور چیزها… یه sms  ساده از رفیقت که فقط میگه حالت چطوره یا دیدن یه بابایی که خیلی وقت ندیدیش از این دسته اتفاقات هستش ! ( یه چیز دیگه هم هستش که :دی آدم در حد انفجار نیاز به wc داشته باشه ! بعد در به در دنبالش باشی ! یه دفعه که wc رو پیدا میکنی خیلی احساس باحالی داره :)) )

خلاصه به نظر من !!! باید از این لحظه های کوچیک نهایت لذت رو ببریم چون از این دست اتفاقات زیاده ! ولی خبر های گنده و خوشحال کننده سالی یه بار هم شاید پیش نیاد !

پس برید حالش رو ببرید !

 

ops ! یک سال دیگه هم رفت …

یک سال دیگه گدشت ! عجب سالی بود ….

احساس میکنم خیلی چیزا یاد گرفتم ! سال  پر باری بود …خیلی کارها یی که تو این 21 انجام نداده بودم انجام دادم…

سالی بود که جاهایی احساس کردم دیگه نمیتونم ادامه بدم ! کم آوردم …ولی وقتی الان نیگاه میکنم همش یه تجربه ناب بوده…

سالی بودکه  فهمیدم از هر دستی بدی از همون دست میگیری !

سالی بودش که فهمیدم بر عکس چیزی که فکر میکردم آدم خیلی احساساتی هستم!

سالی بود که 2 تا کار رو به صورت جدی شروع کردم تا تنبلی در بیاییم:دی این خیلی برام حرکت بزرگی بودا !…

یه سالی بودش که فهمیدم خدا از اون چیزی که فکر میکردم بیشتر هوام رو داره …برام خیلی عجیب بود…هیچ وقت اینقدر خدا رو از نزدیک احساس نکرده بودم…هر دفعه شکایت میکردم ! به خودم میگفتم از این بد تر نمیشه خدا زندگی یه  نفر دیگه رو می آوردش جلو چشمم! میگفت :» ببین این از تو بدتره شرایطش»این موضوع باور کنید 3-4 دفعه برام تکرار شد …

سالی بود که یه تعداد زیادی آدم وارد زندگیم شد که از هرکدوم خیلی چیزا یاد گرفتم…

سالی بود که خیلی ها عزیز بودن عزیز تر شدن…

خلاصه سال خوبی بود…

——

جدا از این :سالی بود » ها که گفتم …. الان حس خیلی خوبی دارم …ساعت 2 شیه ولی میبینم sms و pm , cm ,… تبریک میاد(=)) :دی).از سال قبل بیشتر ..این یعنی تو این یه سال از تعداد دوستام کم نشده ! یعنی کاری نکردم الان کسی باشه که بگه :»اه تولدت این آشغال هستش امروز»:دی ( هرکی هم گفت انشاالله به حق 5 تن ! 12 امام و هزار و خورده ای پیغمبر به صبح نرسه :))  )

یه وقت ها آدم زیر فشار فکری ممکنه هر کاری بکنه …تو این یه سال اگه کسی ازمن  دلخوره ! ناراحته و … به بزرگی خودش ببخشه.( میدونم بچه های نت باز اینجارو بیشتر میخونن .برای بیرونی ها هم بیانیه میفرستم…:دی)

پ.ن: دلم برای بلاگم تنگ شده بود…